تبليغاتX
کاتاکی

پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387

تصنیف

سالهاست که من حرف می زنم!
نوشته شده توسط ex_old در 9:24 |  لينک ثابت   • 

چهارشنبه بیستم شهریور 1387

نوچ نوچ نکن لطفا

احساس می کنم برای اینکه اتاقی که توش زندگی می کنمو جای قابل تحملی برا زندگی کردن کنم لازمه که به دیواراش تابلوهای قشنگ آویزون کنم جینگیل مینگیلای شیشه ای،چوبی،سرامیکی و... گوشه کنارا بذارم تا بازم نفهمم خونه م برای این حس زندگی بهم نمی ده که:بادبنداشو با تف به کنج تیر ستون چسبوندن،یک طرفه ستون اونم نصفه ضد زنگ خورده،دیوار جلوئی نصفش از آجر درس شده،نصف با سفال،کارگری که اتاقمو می ساخت شبا یواشکی می اومد اینجا بساطو ردیف می کرده و چشماشو تیز می کرده دختر همسایه رو تا صبح می پائیده...،برق کشه بخاطر یه دو زاری بیشتر سیم برقو بجائی که مستقیم برسونه تا لامپ تشخیص داده زیگزاگ بره هنری تره!مهندس م هر وقت پا گذاشته تو اتاقم واسه سیگار کشیدن بوده،کاشی کارم انگار ازش کم می اومده دوغاب بریزه زیر این سرامیکا،بنگاهی هم اگه منو آورد تو این اطاق فقط از منظره بیرون صحبت کرد!مبادا از خرید خونه منصرف بشم و منظره رو از دست بدم.

 

اینجا جای زندگیه؟تک تکمون تو ساخت این خونه دست داریم.

نوشته شده توسط ex_old در 10:34 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه دهم شهریور 1387

تلاش

خیلی وقته کاری که خیلی تکونم بده انجام ندادم.بادبان دلمو بازِ باز کردم ولی امان از بی بادی.فکر می کنم هنوز باید خیلی چیزای زندگیمون بستگی به یه چیز دیگه داره.مثل این موس لعنتی که پدش خرابه و من هیچ حرکتی تو صفحه نمی بینم.حالا هر چقدر به درو دیوار بزنم.
 
نوشته شده توسط ex_old در 16:35 |  لينک ثابت   • 

شنبه دوم شهریور 1387

ذوذنقه

خوب باید بود گاهی

 

گاهی بی نیاز،سرشار از نیاز گاهی

 

می توان تنهایی خود را در میان جمع کاوید

 

شایدم زیبایی یک قطعه را در میان قطعه ها گم کرد،باز یابید

 

 

 

قصدم گفتن شعر نبود،راستشو بخوام،اگه بخوام با خودم رو راست باشم فقط اومده بودم اینبار فقط قر بزنم که انگاری حسم بصورت یک رباعی،بی وزن،خارج از قالب شعر کلاسیک و هزاران صفت شعری دیگه در اومد.ولی خودم از اونجائیش حال کردم که کل رباعیم و که نیگا می کنم به صورت یه شکل هندسی در اومده،خودمما اونقدرم بی قالب نیست.

 

 

 

 

نوشته شده توسط ex_old در 18:21 |  لينک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387

تاتی تاتی

شده براي دومين بار در زندگي اين فرصتو پيدا كني كه راه رفتن را دوباره بياموزي.باور كن حس خيلي خوبي داره.براي اينكه شما يكبار مراحل آموزش را طي كرده ايد لازم است شرايط را تغيير بدهيم.براي دومين قدم مي رويد استادي براي خود تهيه مي كنيد،مي گوئيد براي چه،خوب بعدا مي فهميد چون من هنوز قدم اول را نگفته ام،براي اينكه قدم دوم خيلي مهم است چون استاد بايد در كارش وارد باشد،استاد من چهار سالي مي شود كه سيگار مي كشد،نكته خوبش اينجاست كه بعد از آموزش نكات و راحت شدن خيالش از اينكه شما به سخنان و درسهايش عمل مي كنيد زود مي رود در گوشه و سيگاري از جيبش در مي آورد و بعد از اينكه كاغذي كه محاط بر توتون سيگار است را با زبانش تر كرد شروع به سيگار كشيدن مي كند و شما را با لذت راه رفتن تنها مي گذارد چون مي داند به تنهايي راه رفتن لذتي بس عظيم دارد.خال قدم اول:دو كفش كه هر يك داراي چهار چرخ مي باشد از جايي تهيه مي كنيد.

اصول مهم راه رفتن:هر چه باشد شما يك يا دو دهه از زندگي خود را گذرانده ايد،حتي اگر كمتر از يك دهه از زندگيتان را ديده ايد هم مهم نيست چون مهمترين اصل براي لذت اينست كه شما ايندفعه با درك از آموزش مي توانيد راه برويد.براي راه رفتن با كفش چرخي همزمان بايد تمام سنين يك انسان را تجربه كرد:

1-فرم يك جنين درون رخم مادر را مي گيريد.

2-نياز به قدرت جواني داريد تا هر لحظه احساس خطر كرديد با فشار عضلات ساق روي پاشنه و زمين ترمز كرده و از واژگوني قسر در برويد.

3-عين افراد كهن سال زانوان و كمر تان را بشكنيد و دستها را بروي زانوان بگذاريد.

4-ايبن قسمت براي سن خاصي نيست چون در همه سنين مي شود چارلي چاپلين ديد.پاشنه پايتان را عين چارلي بزاويه 75درجه گذاشته و عين او قدم برداريد.

توصيه مي كنم حس زيباي دوباره راه رفتن را تجربه كنيد.

نوشته شده توسط ex_old در 16:33 |  لينک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387

میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب. حاصلی پیوسته یکسان داشت.

مردم حافظه كوتاه مدتي دارن.هرچند در هر جرياني تمام تمركزشون رو اون مساله جمع ميشه و كسي نيست كه در مورد اون مساله نظري از خودش صادر نكنه،بعد از مدتي كه از خادثه فوق مي گذره ديگه هيچ چيزي در ذهنشون نمي مونه و فقط اثرات اون حادثه براي هر فرد بشكلي در ناخودآگاهشون فرو ميره.

جايي خونده بودم كه در دوران ناصر الدين شاه شخصي از اشخاص دربار تو كتب كلاسيك اندر حكايت تمسخر،مضاح،كوچك شمردن و ... در زمان ديدار هر تبعه فرانسه و انگليس در هر گوشه اين گيتي چيزي خوانده بود(داستان بصورت كاملا موثق نيست و قسمتي از آن حاصل تخيلات نويسنده مي باشد)و از آن تاريخ براي افزايش هيجان،شادابي و روحيه تيمي و الا الخصوص جهت انبساط خاطر اعلي حضرت همايوني قرار شد يك چنين بازي هايي در ايران نيز جا بيافتد،تصميم بر آن شد كه هجوياتي كه بعدنا جوك خوانده شد از زبان قومي در باب قومي ديگر گفته شد.و نتيجه بسيار حيرت آوري پديد آمد مبني بر اينكه از فردا آن روز قومي نبود كه در اين بازي شركت نداشته باشد.

در يكي از جوكهاي مرتبط با پاراگراف فوق شنيدم كه قومي به نقطه مي گويند بي همه چيز.

نقطه يعني صفر.نقطه تمام كننده جملات است،نقطه يعني پايان.نقطه چيزيست كه هرچه قبل از آن است مي خورد و بسترز را براي جمله بعد آماده مي كند،حال هر چه مي خواهد باشد مهم نيست.نقطه مي تواند پوچي باشد.نقطه با اينكه در انتهاي جمله است ولي سردمدار هم مي تواند باشد.

جملاتي كه با علامت تعجب يا سوال تمام مي شوند را بيشتر مي پسندم،چون با حسي تمام مي شوند،مي شود هجاي آخر را كشيد،تن صدا را بالا يا پائين برد.ولي جمله اي كه با نقطه تمام مي شود فقط تمام مي شود،با همان تنا‍ژ صدا.نقطه يك بي همه چيز است.

مدتي در جايي ساكنم كه تعداد افراد در اتاق(مي شود استاديوم نيز گفته شود)زياد است.از جاييكه در شناسنامه مان كلمه اي بنام ايراني قيد شده و هر چيزي كه اين كلمه به آن نسبت داده شود به قول شهاب مي تواند ادعا كند داراي تاريخ 3900ساله(2500+1400)مي باشد. و هر جمعيت بيش از يك نفر هم در مرز اين كلمه نياز به رئيس دارد.هميشه شخصي كه نمي دانم از كجا پيدا مي شود مي آرد و اين مسئوليت سخت را مي پذبرد.

ديدم كه سگ گله اكثرا صفت اصلي نقطه را داراست!؟

نوشته شده توسط ex_old در 16:15 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387

بوکسور

بوکسور دوست من است.بعد سالها شطرنج بازی کردم.چند روزی می شود که بعد از ظهرها با بوکسور شطرنج بازی می کنم.بوکسور صبور است.بوکسور بتازگی شطرنج یاد گرفته.در حین بازی یکبار هم به چشمانم نگاه نکرد.بوکسور آرام بازی می کند.وسط بازی سیگار نمی کشد.بوکسور دوست دارد با مهره های سفید بازی کند.اسب مهره عجیبی است،مسیر حرکتش را هیچ وقت کشف نکردم،فرمولی ندارد!اسب مرموز است،در یک لحظه می تواند همزمان 8 نقطه ای که هیچ ربطی به موقعیتش ندارد را در نظر بگیرد.کسی به من گفت وقتی شطرنج باز می شوم که بتوانم با اسب بازی کنم.فکر می کنم اسب را رام کرده ام.

 

بوکسور یادم داد که برای بازی نیازی به حرکات عجیب و نادیدنی نیست.با یک حرکت ساده و مستقیم و استوار اسبم را با رخش کشت.

 

بوکسور دیگر بوکس بازی نمی کند.چشمان بوکسور در عین مهربانی غمی دارد.ب.کس.ر ر.زی تصمیم گرفت بوکس بازی نکند،درس خواند و مهندس شد.بوکسورها هم گاهی نیاز دارند عین ما ماشینها بوکسل شوند.بوکسور برد برایش مهم نیست،دستکش قرمزش را دوست دارد.

نوشته شده توسط ex_old در 17:12 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387

دیوار

امروز عصبانی هستم.تصمیم می گیرم بروم در اتاقم،در را آهسته ببندم و به تمام دیوارهایی که مرا در بر گرفته و اجازه پر کشیدن به من نمی دهد بیاندیشم و فقط در خودم بشکنم.یک،دو،سه چهار،پنج.راستی چرا تو اتاقها فقط به صفحه هایی چپ،راست،روبرو و پشتمونو گرفتن می گیم دیوار،مگه صفحه ای که بالا ی سرمونو پوشونده دیوار نیست،مگه محدودمون نمی کنه؟تازه حداقل یکی از دیوارها دری برای خروج،دیوار دیگه پنجره،و 2 دیوار دیگه عکس یا آینه ای دارد.ولی سقف چی؟ همیشه خالی خالی!شایدم عادت کردیم هرچیزی که جلوی دیدمونو می گیره بگیم دیوار!بلد نیستیم چشمارو ببندیم پرواز کنیم.دیوار من بالای سرمه،چیزیکه نمی ذاره پرواز کنم.

نوشته شده توسط ex_old در 17:1 |  لينک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387

خلاقانه و نوآورانه




تو کشوری مثل روسیه که طبیعت یخ زده،سرد و بیروح هست.کشوری که با سرماش جلوی ناپلئون و هیتلر و تونست بگیره،حتما انسانهای سرد و زمختی هم باید داشته باشه.برام جالبه چرا مردم این کشور ورزش زیبا و شاید بشه گفت هنر پاتیناژ و به این زیبایی اجرا می کنن و چالبتر این که یه کاخی که انگار با شکلات و آبنبات (کاخ کرملین)ساخته شده به این زیبایی و هنرمندانه اجرا شده.حتما پس اون چهره زمخت چیزایی غیر از اونکه دیده می شه هست! و از اونجایی که ما دوست داریم هر چیزی که تو کشورای دیگه وجود داره ایرانیزش کنیم و بیاریم تو کشورمون ،مسئولین عزیز بر آن شدند که در سال خلاقیت و نوآوری،بار دیگه هنرهاشون و بروز بدن.برای اینکه به مردم نجیب ایران زمین ثابت بشه که برق ،آب و گاز به اندازه کافی در کشور موجود است، بصورت هنرمندانه ای یا جیره بندی می شود یا گران و حتی الامکان قطع .
نوشته شده توسط ex_old در 16:44 |  لينک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

پشت بام آبی

نمی دونم چرا هیچ معمار معاصریا هر دوره معماری،حتی دوره رمانتیسیزم هم اساس ساخمونشو روی پشت بام نذاشته؟شاید برای انسانهایی مث ما ایرانیا که رمانتیسزم کاملیم یه فرجی بشه!

چرا وقتی می خوایم یه خونه بخریم هیچ وقت یه نگاه به پشت بومش نمی ندازیم.

 

چند وقته به آسمون خیره خیره نیگاه نکردی؟

 
نوشته شده توسط ex_old در 17:44 |  لينک ثابت   •